تبليغاتX
لحظات همیشه و هنوز

زیباترین واژه ها همیشه به زنجیر موهوم عقل پای بندند تا یاغی ترین شان بخوانیم...

 

پیش نوشت! :

(این دفعه با اندوه و عشق ، بی تصویر ، بی مقدمه ، بی ...)

چند وقتی بود که حس می کردم لحظه های آخر " لحظات همیشه و هنوز "ام رسیده تا اینکه امروز فهمیدم که همین طوره. فقط یک سال و نه ماهشه.

نوشتن این خط ها ساده نیست اما دل کندن از تعلق خاطریه که سعی کرد خودش باشه. " لحظات همیشه و هنوز " اسمی بود که با یه پیش زمینه ی ذهنی از خاطرات تلخ و شیرین گذشته و حال و البته فکر به " آرمان لحظه " ای که در اون همه چیز موندگار باشه ، به وجود اومد. درست چیزی که همیشه و هنوز نبوده و نیست...

سودای من همیشه این بوده و هست که به قول نیچه : " چیزی را بگویم که مردم در یک کتاب می گویند. "

از حضور همه ی عزیزان ، دوستان و همراهان درین مدت خوشحال و ممنونم. باشد که آشنایی هامان در دنیای واقعی نیز این گونه عمیق شود.

سخن کوتاه که گفتنی هام بسیاره و مجال اندک...

و اما شعر آخر:

 

در درازنای

انتظار ِهزاران واژه

یک لنگه پا

می خوانم ،

می خورم

و می خوابم !

بیست و یک سال ،

دقیق

از " آنچه میخواهم بگویم "

می گذرد

و هیچ چیز

جز یادداشت های روزانه ام

دروغ ترین حرف من نبوده است !

دگر تنگنا ازین بهتر نمی شود

که انگار

از سوراخ سوزن رد شدن

فقط

کار همان نخی است

که سرش را

" نمی دانم کی !"

می کشد

تا مرا به خودش برساند

اما نمی داند که

درین زمانه کثیف

نه جارویی مانده

که به خودم ببندم

و نه اصلا

من قد ِ موش هستم

که از هر سوراخی رد شوم !

تنها

واژه ها را هرروز

در ذهنم

جفت می کنم

تا همه چیز سر جایش باشد.

درست مثل ِ

کفش های یک خداحافظی ،

اول ِ سلام ِ میهمان ِ بعدی.

 

پی نوشت :

از کودکی همیشه از خداحافظی بدم می آمده...شاید چون همیشه و هنوز سلام کردن هایم واقعی بوده اند....نمی دانم.

فقط شعری از احمد شاملو :

 

 ...ای کاش میتوانستم

خون رگان خود را

من،
قطره قطره
بگریم

تا باورم کنند...

+ تاريخ چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 16:51 نويسنده ح س ا م

 

صدای تندی بارون

روی شیشه های لک دار

چشمای گرم مریضم

خیره به ساعت تب دار

 

سادگی غم قلبم

تو تگرگ وحشیانه

تیکه پاره شدن دل

تن دادن به یک شبانه

 

تلخی یک هفت شنبه

سر لحظه های هرروز

تو دلم میگم که فردا

نشه یکوقت مثه امروز

 

یه کرور راه نرفته

انتخاب سرِ دو راهی

صحبت از محال ممکن

که میدونم "میشه" گاهی !

 

گر گرفته پای رفتن

رو زمین سرد سنگی

شرشر بی وقفه ی دل

واسه خاطرات رنگی

 

آبی ِ خوش یه خودکار

میون مرگ تدریجی

یه جرقه مثه رویا

یه ترانه توی گیجی

 

یه اتاق دلخوشی من

به یه کاغذ سفیده

یه نقطه ، یه اول ِ خط

فردارو هیشکی ندیده

 

اینی که "باید" بخوابم

شده جبر روزگارم

خیلی از آدما خوابن

من ولی هنوز بیدارم

 

پ . ن:

یک بار دیگر در دوم آذر، پس از ۷۸ سال ،آواز خروس بی محل مزینان بر همه عاشقان کویر مبارک باد!

زندگینامه شهید راه تفکر،دکتر علی شریعتی

و حالا بعد از ۳۴ سال اندیشه هایش هنوز هم کار آمد است.او را بیشتر بشناسیم که با تفکر وی هم انسانیت را شناخته ایم و هم اسلام را...

+ تاريخ چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 16:46 نويسنده ح س ا م

 

از کافی شاپ که اومد بیرون نفهمید چطور از روی پل رفت تو خیابون.

- تجریش؟

راننده ترمز کرد.هوا شدیدا بارونی بود اما اونقدری گرم و شیک پوشیده بود که بارون اذیتش نکنه. با خوشحالی گوشی صورتیشو که تازه هدیه گرفته بود از تو کیفش در آورد و شماره ای رو گرفت.کنار زن میانسال چاقی که بغل دستش نشسته بود و کلی خرید کرده بود ، باورش نمی شد تو چند سانت خودشو جا داده.

- الو؟ بهنام؟ یه حرفی بزن عزیزم.

- ...

بغض کرد.صورتشو گرفت دم پنجره و تو صندلی میون اون همه پلاستیک خرید گم شد.

- میدونی چقدر تو این یه سال بهم سخت گذشته دیوونه؟ خعلی نامردی...من اون همه بیقرارت بودم همش اما یهو رفتی.

- هنوز حفظی شماره مو...اینجوری نمیشه حرف زد.حرف زیاده.زودتر بیا گلم.

- چی میگی؟! هنوز تو گوشیمه شماره ت.مگه میشه...

اشکاش هرچی رنگ بود از چشمش تا گونه هاشو با هم مخلوط کرده بود.مشکی ، بنفش و...

- اومدم...اومدم.

آروم و با گریه گوشی رو بوسید.یاد کافی شاپ افتاد و قرارش با پسری به اسم نیما که توی چت باهاش آشنا شده بود.

با چشمای اشک آلود خندید به ناراحتی ای که سر پیامک نیما داشت که گفته بود : فکرامو کردم.نمیخوام ببینمت.

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 20:15 نويسنده ح س ا م

 

این واژه ها را

بالقوه

اگر رها شان کنی

به آنارشی رویایی دور

می اندیشند

که قد ِ جان در رفتنی

دوست شان دارم.

برای سر سلامتی ِ

فعل " دوست داشتن " هم که شده

باید از ضمیر " تو " گفت

و نترسید که فردا ،

امروز نیست

که تو باشی و

باران و

خیال آلاچیق نو(۱).

 

پ.ن :

۱. " خیال آلاچیق نو " ترکیبی است از شعر دختران دشت از احمد شاملو.(در ادامه مطلب)

۲. اگه نمی خونم تون یا نیستم دلیل برین نیست که از یاد رفتید.فقط عادت نوشتن از سرم افتاده...و می دونین این "فقط" یه فقط نیست...همه چیزه.


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 22:30 نويسنده ح س ا م

 

مشتی پوست تخمه

که یادگار روزهای خوش رفته است

در گلوگاه این زندگی گیر کرده است

که نه می توانم قورتش دهم

و نه بالا بیاورمش.

اینست که فریادم از بیخ و بن

بی جوهر است

و همه می گویند :

از بچگی خجالتی بودی !

کز می کنم

در اتاقی که

از بس گرم است

که فرصت زندگی را

از دست می دهد !

و فکر می کنم

یک روز

بی صدا تر از همیشه

صدایم را هم

فراموش خواهم کرد.

پ.ن:

ادعا نمی کنم موسیقی سنتی ایران رو زیاد گوش میدم یا صدای استاد مسلم و افتخار این عرصه یعنی محمدرضا شجریان رو خیلی گوش دادم اما هر بار که شنیدم حظ کردم.یکم مهر سالروز تولدشون رو به دوست داران شون تبریک میگم.(زندگینامه ی استاد)

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 20:3 نويسنده ح س ا م

روزهاست که

باز مثل عوالم طفولیت

از بس زردم و بی خون ،

فکر میکنم

تمام دردهایم

از شتک خون رگ های عاصی ام

آب می خورد

که باز از یک جا

هوس بیراهه کرده اند

و الا

حس خوبی که

گاز زدن یک شکلات فندقی

می دهد

کاری نمی تواند بکند.

انگار تمام زندگی

این است که هوس فیلم کنم.

تنها تصمیم بگیرم

تنها راه بیفتم

تنها به میدان انقلاب برسم

و تنها

تنها فیلم سینما را

دو بار

ببینم

و تنها به خانه بازگردم

و این لذت را

برای هیچکس تعریف نکنم.

مثل بدبخت ها...!(۱)

پ.ن:

۱. بدبختی بزرگی است تنها خوشبخت بودن...(دکتر علی شریعتی)

۲. از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام...

۳. متاسفانه هیچ تحلیل خاصی برای ترانه ی بانو زاکاریان که تو ادامه مطلب پست قبل بود نخوندم.مثل تعداد تقریبا زیاد آدمای دیگه ای که ازشون پرسیده بودم و هیچ استدلالی نکردن...

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 12:32 نويسنده ح س ا م

 

اينک

گوش فرا ده

به غريو دور و دردناک ِ

کودکان سومالی

که از فتح قلل ِ بد بختي 

بر مي گردند !

تصور کن

کودکي را که

با گریه

جغرافياي جهان را

لعنت مي کند

که اي کاش...

آري

به همين سادگي

توازن ِ هميشگي ِ

اي کاش هاي زمينيان

به هم مي خورد...

 

 

پ . ن:

۱.قسمت هایی از یه شعریه که خیلی وقت پیش گفتم.راضی نیستم ازش اما یادآوریه واسه خودم...

۲. سپاسگزارم از بانو راشین گوهرشاهی که با تلنگرشون درین باره باعث شدند این پست رو بنویسم.

۳. با همت بزرگ بانو گوهرشاهی یه وبلاگ راه افتاده تا اشعار و داستان های کوتاه در مورد فجایع انسانی و موضوعات بین المللی رو منتشر کنه.آدرسش اینجا ست.لطفا اگه مایلید اطلاع رسانی کنید تا نیت بزرگ شون به یه حرکت بزرگ تبدیل شه و وبلاگ گسترش پیدا کنه.

۴.لطفا نظرتونو راجع ترانه ای که در ادامه ی مطلبه برام بگین(برام مهمه).اگه تحلیل یا تفسیر خاص و خوبی بود(هرچند با نظر من مخالف) حتما در پست بعدیم میذارم تا با هم در فکر کسی شریک شیم.

 


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 15:42 نويسنده ح س ا م